برگریزان

 

من برگریزان درخت امیدم را هر روز از پشت پنجره ذهنم می بینم،
و صدای ناله باورهایم را می شنوم که چه مایوسانه در زیر گامهای
روزگار تقلا می کنند...

به یاد می آورم روزهایی را که درخت من سر سبز و پر بار بود
و من در پناه سایه درختم ،دمی در رویای شیرین آینده
فرو می رفتم...

اما به ناگاه رویاهایم ناتمام ماند!!!....
و امروز می بینم که چگونه حتی با نسیمی آرام
برگهای آن فرو می افتد و من چه ناامیدانه هر روز
آنها را می شمارم...

و می دانم که حتی دستی نخواهد بود تا برگی از
امید بر دیوار فکرم نقاشی کند.

/ 6 نظر / 11 بازدید
شملک

آه کاش هنوز به بي‌خبری قطره‌يي بودم پاک از نَم‌باری به کوه‌پايه‌يي نه در اين اقيانوس ِ کشاکش ِ بي‌دادسرگشته‌موج ِ بي‌مايه‌يي.

اوا

چه خوشگل شده اینجا! ای ول بالاخره همت کردی!

ساناز

سلام این آدرس لینک پرسشنامه آنلاین است. اگر جواب بدید و بفرستید ممنون می شم. https://spreadsheets.google.com/viewform?formkey=dDd6YUdJWFFHZUVROWlCQ2RpdG9uQXc6MQ

بهاره

سلام دوست خوبم امیدوارم رویاهای زیبا ذهنتو از هر چی نا امیدیه بپوشونه .... من به روزم با یه شعر دیگه .... خوشحال میشم بازم مهمونم باشی . منتظرم بهاره [خداحافظ]

بهرام

سلام دوست عزيز از سايت شما ديدن كردم خيلي خوب بود موفق باشيد[گل][گل]